تبليغاتX
دود عود
...آتش زدی بر عود ما، نظَاره کن بر دود ما
ساقیا آمدن عید مبارک بادت

+ نوشته شده در  84/12/29ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

 

این غزل رو هوشنگ ابتهاج تو یکی از کنسرت های استاد محمدرضا لطفی - نوازنده ی

بزرگ تار و سه تار- براش خونده.خوندن این شعر همراه با نوای ابوعطای تار لطفی واقعاً شنیدنیه. حیفم میاد این شعر رو ننویسم ، ولی لطفش به شنیدنشه.

داخل پرانتز بگم که لطفی و ابتهاج از قبل تا چند سال بعد از انقلاب با هم همکاری داشتند و تو این سالها با خواننده های بزرگی از جمله استاد شجریان کارهای زیبا و ماندگاری با هم انجام دادن و میشه گفت سرگل این همکاری ها تصنیف  زیبای سپیده ( ایران ای سرای امید) است . با آرزوی طول عمر برای این اساتید بزرگ.

 

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست

تا من از راز سپهرت گره ای باز کنم

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی

من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت

کی بود باز که شوری به چمن در فکنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند

آه از این باد بلا خیز که زد در چمنم

نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد

من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم

بی تو آری غزل سایه ندارد لطفی

باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

               

 

+ نوشته شده در  84/05/22ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

امشب به قصه ي دل من گوش مي كني

فردا مرا چو قصه فراموش مي كني

اين در هميشه در صدف روزگار نيست

مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني

دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت

اي ماه با كه دست در آغوش مي كني

در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست

هشيار و مست را همه مدهوش مي كني

مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين

يادي اگر ز خون سياووش مي كني

گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت

بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني

سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع

زين داستان كه با لب خاموش مي كني

 

+ نوشته شده در  84/05/12ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

 خدایا

 من با همه ی فقرم در کلبه ی حقیرانه ی خود

 چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

 من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

 

شرمنده ؛ یک مشکل کوچیک پیش اومده بود که حل شد.

+ نوشته شده در  84/04/25ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

 

  حقيقت  دارد

 

 تو را  دوست  دارم

 

 در اين باران

 

 مي خواستم  تو

 

 در انتهاي  خيابان  نشسته

 

  باشي

 

 من عبور  كنم

 

 سلام  كنم

 

  لبخند تو  را در باران

 

 مي خواستم

 

 مي خواهم 

 

 تمام لغاتي  را كه  مي دانم  براي تو

 

 به دريا بريزم

 

دوباره متولد  شوم

 

 دنيا را ببينم

 

رنگ  كاج  را ندانم

 

نامم  را  فراموش كنم

 

دوباره  در آينه  نگاه كنم

 

  ندانم  پيراهن دارم

 

  كلمات ديروز را

 

 امروز  نگويم

 

  خانه  را براي تو آماده  كنم

 

براي تو  يك چمدان  بخرم

 

 تو معني  سفر را  از من  بپرسي

 

  لغات  تازه  را از دريا صيد  كنم

 

  لغات  را شستشو  دهم

 

 آنقدر بميرم

 

 تا زنده شوم

+ نوشته شده در  84/02/31ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط پوریا   |